کیستم من؟ یک تکه تنهایی!

شنبه ششم دی ۱۴۰۴،

چه روزگاری برامون درست کردن

زمستون آلوده است

تابستونام برق نداریم

به خدا قسم امروز اینجا جوری آلوده است که چند دقیقه هم تو هوای آزاد بیشتر نبودم اما چشمام داره میسوزه و نفسم یه جوریه.یه مه سنگین رو زمینه.مه آلودگی.

کارخونه ها مازوت میسوزونن تا کمبود گاز رو جبران کنن

تابستون تو گرمای ۴۵ درجه برقمون رو قطع میکردن

بنزینم که میگن بنزین پتروشیمی هستش

همینه اینقدر سرطان زیاد شده.همینه که تو دهن بچه ۱۳ ساله فامیل توده سرطانی پیدا شده.

دیشب کانال ۳ داشت نحوه محاسبه پول حروم برای حلال کردن مال رو آموزش میداد تو یه کلیپ کوتاه.که اگر اینقدر پول حروم وارد زندگیتون شده چطور حساب کنید رد مظالم بشه.

تو دلم گفتم به بالادستی هاتون بگید.اینا رو به اونا بگید.

واقعا زندگی که ما تو ایران داریم رو سگ نداره.

نویسنده: شاخه نبات نظرات:

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴،

یلدای دیشب اینقدر حافظ خوندن که از چش و چالمون حافظ داره میزنه بیرون

شاید دو ساعت تمام.برای هر کس یه فال. بعدم گفتن دور بچرخونید هر کسی یه غزل بخونه. منم یه چندتایی غلط داشتم یکیش بد سوتی بود دادم😅 خوندن شعرهای حافظ سخته.اون کتابم واقعا یه جوری بود خطش.مثلا دیوانی که تو خونه داریم بهتر و روان تره خطش.

صاحبخونه خیلی زحمت کشیده بود دستش درد نکنه .ولی واقعا رنگ به چهره نداشت طفلک.به نظرم مهمونی های سنگین مثل یلدا باید حالت قابلمه پارتی باشه که هر کسی یه گوشه کار رو بگیره.

پست های قبلی رو که نوشتم بعضی دوستان نظر ندادن یا خوندن و رد شدن.ناراحت شدم ؟ آره.

دیگه وسط مهمونی یه دو سه تا تیکه به جوان ترهای جمع انداختیم سر فال حافظشون ولی نمیدونم چرا جو سنگین بود.شایدم چون زیادی تو حلق هم بودیم و فضا کوچیک بود؟ ولی یه چیزی بگم شب یلدا علاوه بر همه اینا یه آهنگ شاد و بزن و بکوبی هم میخواد.خالی خالی نمیشه😊

نکته جالب مهمونی هم این بود که تعریف کردن یه فامیلا رفته بودن مسافرت طلاهاشون رو تو فویل پیچیده بودن همراه خودشون بردن، پسرشون رفته ماشین تمیز کنه فکر کرده این آشغال ساندویچه.پرت کرده بیرون از ماشین و هیچی دیگه طلا رفت که رفت.

از حشمت هم بگم یهو وسط مهمونی شعر کتاب فارسیشون ای ایران(ورژن اصلی) رو خوند که حفظ بود .البته گاهی تپق میزد بعد مینداخت گردن ما که آره شماها همخونی میکنید قاطی میکنم.

آخرش اینقدر پر بودم یه تیکه هندونه کوچیک به زور خوددم.چرا به زور؟ چون متدربزرگ خدابیامرزم شب چله میگفت هر کی هندونه بخوره مریض نمیشه تا آخر زمستون.

برامم جالب بود که ساعات ادارات و مدرسه ها رو به خاطر شب یلدا عقب انداختن.هیچ وقت اینکارا رو نمیکردن اینا

تازه دارن میفهمن چقدر این نهاد خانواده ارزشمنده .

یه کلیپ میدیدم چند روز پیش تو اینستا، دختره سوئد زندگی میکرد و با یه پسر سوئدی ازدواج کرده بود. از مادرشوهر خارجیش پرسید چ احساسی داشتی وقتی من رو دیدی؟ اونم گفت که به دلم نشستی ولی وقتی پسرم گفت میخوام ازدواج کنم تعجب کردم.آخه قدیما بیشتر ازدواج میکردن و الان اکثرا فقط با هم زندگی میکنن.

من فرهنگ ایران رو دوست دارم .البته اگر کمی اصلاحات بخوره.مثلا آقا دور هم باشید ولی خدایی سوالای چرت و شخصی از هم نپرسید . کنار هم یه شب خوب رو سپری کنید.

الان من یه فامیل درجه یک دارم اسمش رو نمیارم .آخرین باری که دیدمش سال پیش بوده.علتش هم اینه که هر وقت میرم خونه اش تیکه میندازه.پیر هم هست نمیشه چیزی بهش گفت.این اخلاق کمرنگ تر بشه عالی میشه.

دیگه همینا‌

نیاز دارم به مراسم یلدایی یه تازه عروس دعوت بشم.از اونایی که خنچه میارن و دف میزنن و فیلمش رو میذارن تو اینستا

درسته هی میگن مقایسه میاره و این حرفا ولی خب قشنگه خدایی.

بریم فعلا .

بای

نویسنده: شاخه نبات نظرات:

چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴،

چقدر سرعت نت بده. هیچی دانلود نمیشه.

علی الحساب برین داروهاتون رو بخرین تو خونه داشته باشید برای چند ماه آینده.

متاسفانه ترامپم که صدور ویزا و اینا برا متولدین ایران متوقف کرد.فکر کن طرف چند ساله منتظر شهروندی هست، ساعت و روز هم براش مشخص شده یهو نامه اومده کنسل کردن.

ولی با این همه باز هم جمهوری خواها شرف دارن به دموکرات ها

همون اوباما کلی ویزا صادر کرد برای آقا زاده ها.

جمهوری خواها همینن که هستن.چیزی برا قایم کردن ندارن.

ایران هم اگر یکی مثل ترامپ که ایتقدر کشورش رو دوست داره داشت به این روز نمیفتاد. که نصف بیشتر جوونا سودای رفتن دارن.

به قول پدر ژنتیک ایران که یه روز مصاحبه میکرد میگفت که هزینه این مهاجرت از هزینه جنگ هشت ساله ایران و عراق بیشتره.چون استخراج ژنه.استخراج ژن کج و کوله هایی مثل من نه! استخراج ژن درجه یک

نه اینکه هر کی رفته آدم خاصی باشه ها

نه

ولی بعضیاشون واقعا استخراج ژن بود از ایران.شریف خونده ها، شاگرد اولای دانشگاه های رنک یک .اکثر نفرات اول کنکور تو بیست سال اخیر، پزشکا و محقق ها .

خب اینا وقتی رفتن اونور،زاد ولد بکنن بچه های باهوش هم تحویل اونا میدن.یعنی نسل اونا رو باهوش تر میکنن.

.یعنی انگار من یه سبد نهال درخت داشته باشم، گُل نهال ها و بهترینش رو بیاد خارجیه مفت ببره. تهش بیست سال دیگه، باغ سیب من دیگه سیب درجه یک نداره .چون درختش رو بردن.

من کاشتم، من پرورشش دادم ریشه زده اما خارجیه میاد مفت میبره.

خلاصه اینم از این.

نویسنده: شاخه نبات نظرات:

جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴،

از معلما بدم میاد.

نویسنده: شاخه نبات

پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴،

سخت ترین ریاضت انسان چیست؟

دوام ایمان به خداوندی که اجابت نمیکند.

و او جواب داد: و اگر برتو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند.

*

تو وبلاگ یکی از وبلاگستانی ها راجع به ترشی مشهدی نوشته بود.با خوندنش پرت شدم به دوران دانشگاه.

یه هم اتاقی داشتم از شهرهای اطراف مشهد. این ترشی رو برای هم اتاقی ما آورده بود.اینقدر طعم این ترشی برای من خاص و دوست داشتنی بود که از اون موقع عاشقش شدم.اما متاسفانه تو اطرافیان ما کسی بلد نبود درستش کنه.یعنی تا میگفتم این ترشی رو با آب گوجه درست میکنن تعجب میکردن. حتی تو مغازه هام نبود.گذشت و با همه گیر شدن اینستا الان همه بلد شدن و حتی برای خرید هم تو مغازه ها راحت پیدا میشه.

توت فرنگی محلی هم تو خوابگاه خوردم.توت فرنگی که سم نخورده بود و زیر نور آفتاب تو باغچه رشد کرده بود.اینم یکی از چیزایی بود که هیچ وقت نتونستم مثلش رو پیدا کنم.سایزش کوچولو تر این توت فرنگی های گلخونه ای بود و عطرش چند برابر...

کلا دوران جالبی بود خوابگاه.اولین تجربه مستقل شدن. شیرینی و سختی رو با هم داشت . فکرم نکنید تو اتاقها همش شوخی و خنده بود.دعوا هم میشد.سر تایم خواب و بیداری، سر و صدا و ...

یادمه ترم اول من مریض بودم و اون شهر رو بلد نبودم و به هم اتاقیام گفتم یکیتون بیاین دنبالم تا برم دکتر. علنا گفتن ما حال نداریم و درس داریم، بعد یکیشون که مریض میشد (سه نفرشون با هم همشهری بودن) میرفتن دنبال همدیگه.هوای هم رو داشتن.خب دیگه غریبه ها رو میخواستن چکار.نیازی به غریبه ها نداشتن.

به خاطر میارم مربای بهار نارنج خونگی رو هم اول از دستپخت مامان یکی از بچه ها خوردم! و فهمیدم شیرازی های خوابگاه بهار نارنج تازه رو میریزن تو فلاسک چایی و با هم دم میکنن،

دفعه اولی که چایی بهار نارنج خوردم از شدت عطرش سرم گیج رفت:)

بگذریم

*

چه مملکتی داریم که نه آب داریم نه هوا

واقعا وقتی حرف از حفاظت از محیط زیست میشد همه میخندیدن اما الان معلومه کاملا.

اشتباهاتی که ظرف نیم قرن تمام آب زیر زمینی که هزاران سال جمع شده بود رو مصرف کردیم، جایی که چاه تو عمق ۱۲ متر به آب میرسید الان ۸۰ متر هم بکنن به زور آب میده، تموم قنات های هزاران ساله رو تو مناطق کویری با حفر چاه های آب از بین بردیم، صنایع آب بر و کارخونه های فولاد رو وسط کویر احداث کردیم، آب اصلی ترین سرمایه کشور رو مصرف کردیم و هندونه کاشتیم و هندونه ها رو با افتخار صادر کردیم در حالی که صادرات هندوانه مساوی بود با صادرات آب.آب رو کشوری مثل نروژ باید صادر کنه با منابع بی پایان آب شیرین.نه این کشور که سه چهارمش دشت و کویر.

وضع هوا هم که خودتون در جریانید.

واقعا نمیدونم آینده از این نظر چه خواهد شد...

به قولی به گمانم ما تنها نسلی بودیم که راحت هر وقت دلمون میخواست حمام میرفتیم.نسل های قبل از ما حمام نداشتند و نسل بعد از ما آب ندارند...

کاش یکی به فریاد محیط زیست برسه.

*

همیشه فکر میکردم ‌که سیاست رو میفهمم.الان متوجه شدم من چیزی از سیاست نمیفهمم!

واقعا هر چی میره جلوتر همه چی برام مبهم تر میشه...

*

چند روز نبودم خیلی حرف زدم انگار😅

مراقب خودتون باشید

فعلا

نویسنده: شاخه نبات نظرات:
صفحه قبل صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ

© کیستم من؟ یک تکه تنهایی!