کیستم من؟ یک تکه تنهایی!

سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲،

پراکندگی دهه شصتی ها خیلی باحاله.

خیلی هاشون ازدواج نکردن ،و به واسطه سالها کار کردن یه پولی دارن و هی تیپ میزنن و ادکلن های خوشبو میزنن . دوست دختر میگیرن و عین خیالشون نیست.بعضیاشونم که همش میشینن آهنگ های قدیمی پلی میکنن .به یاد از دست دادن موقعیت های ازدواج و ناکام موندن عشق و عاشقی های جوانیشون می افتن.(در کل دهه شصتی ها خوب موندن.سنشون کمتر نشون میده)

کسایی که با فیلم های سام و نرگس - آواز قو -شام آخر عاشقی رو شناختن و با کما و آتش بس ادامه دادن و با واکمن دور حیاط دانشگاه آهنگ گوش میکردن.نامه های عاشقانه مینوشتن و مزاحم تلفنی هایی از جنس فوت کردن پشت تلفن داشتن.

دسته دوم دهه شصتی ها ازدواج کردن.اما دیر ازدواج کردن نسبت به نسل قبل . یا بچه ندارن یا اگه دارن بچه نوزاد و کوچولو دارن.

اما عجیب ترین دهه شصتی ها اونایی بودن که خیلی زود ازدواج کردن و بچه بزرگشون دختر شد .اونم شوهر دادن و الان نوه دارن یا در آستانه نوه دار شدنن.

قاعدتا دسته سوم مایه استرسن.برای همه دهه ها.چه خبرتونه چه خبرتونههههه

*

دیشب یه پست گذاشتم نیم ساعت بعد پاکش کردم

شدم مثل جغد نصف شب چیزی مینویسم یه کم میگذره ،مغزم بهم میگه خب حالا که چی؟ کی مگه میخونه؟ حالا بخونن نکنه قضاوت بشی تو ذهنشون؟

منم پاک میکنم

گرچه خواننده ای هم نداره اینجا .احتمال میدم ۵ یا نهایت ۶ نفر .

یعنی سیستمم از اول همین بود.شلوغ بودن وبلاگ بهم استرس میده

*

از حشمت بگم که دو روزه اشکش لب مشکشه که چرا تابستون داره تموم میشه و فقط ۳۰ روز مونده.بهش گفتم حشمت جان منم ناراحتم و از اول مهر بدم میاد.اون گفت مامان کاش همش تعطیل بودیم .گفتم میخوای ثبت نامت نکنم ؟ گفت نه میخوام برم اما از مدرسه رفتن بدم میاد.

به کج کلاه میگم بیا امسال نفرستیمش مدرسه .چیزی نمیشه که.مگه ما دو سال پشت کنکور نموندیم؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه میکنه و میره.

من خودم ابتدایی راهنمایی مدرسه رو دوست داشتم اما دبیرستان بدم میومد.پیش دانشگاهی که افتضاح بودم وسط روز خودم رو میزدم مریضی میرفتم.حال نداشتم وایستم.

حالا این از دبستان اینجوری شده فکر کنم دیپلمم نگیره!

*

داشتم غیبت مادرشوهر رو جلوی کج کلاه میکردم یهو بهم گفت وقتایی که اینجوری میکنی من خداروشکر میکنم و به خودم امیدوار میشم! گفتم چطور ؟ گفت آخه وقتی با این شخصیت و منطقی که داری میشینی این حرفا رو میزنی میفهمم تو هم رد میدی و ایراد داری.

اینقدر جمله اش سنگین بود که به فکر فرو رفتم و نتونستم بابتش باهاش دعوا کنم.

*

تازگی به این نتیجه رسیدم مغزم بیشتر کلی نگره.جزییات برام مهم نیست.خیلی چیزا یادم میره.کسی حرفی بهم بزنه اصلا نمیتونم به یاد بیارم جمله اش چی بود .فقط هدف و منظور جمله اش یادم میاد.بعد همین وسط دعوا میشه مایه دعوای بیشتر .طرف میگه من کی همچین چیزی گفتم؟ ولی من واقعا یادم نیست طرف چی گفته.فقط یادمه این مثلا با من بد بود یا به خاطر تحقیر اینو گفت.

*

دیدین طرف مینویسه کاش تو فلان روستای سرسبز زندگی میکردم و کلبه چوبی داشتم و موبایل رو پرت میکردم و وقتم رو با اهالی روستا میگذروندم و تو جنگل تمشک میچیدم و ....

خواستم بگم اینا همشون چرند میگن.دو سه هفته ببرشون همچین جایی، التماس میکنن ما رو برگردونید همون جایی که بودیم.

از عنکبوت و مارمولک و سوسک و عقربی که تو خونه های روستایی هست بگیر ،تا کمبود امکانات و نبود داروخانه در نزدیکی،تا نبودن رستوران و کیفیت پایین اینترنت .

بعدم آدمای روستا؟ اوکی.شمایی که شهر بزرگ زندگی کردی و صدای آسانسور که میشد در خونه رو باز نمیکردی تا با همسایه روبه رو نشی ، از روستا نگو.

روستا درخونه هاشون بازه یهو سرشون رو میندازن تو میاد وسط حیاط تازه صدات میزنه.آب بخوری همه میدونن.یه مسیر رو دوبار بری ،دفعه سوم که بری میگن چرا این هی میره میاد ؟ چیکار میکنه مگه؟

*

خداوندا به ما کمک کن از فرصت هایی که برامون پیش میاد استفاده کنیم.مبادا موقعی که باید بیدار باشیم خوابمون ببره.

نویسنده: شاخه نبات نظرات:
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ

© کیستم من؟ یک تکه تنهایی!